تبلیغات
پنجره زیباست اگر بگذارند... - دردودل

پنجره زیباست اگر بگذارند...

اینجا ایران....


از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد.

طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشسته دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود ..  این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشه کسی متوجه من نبود.

خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود. دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم.

به خودم گفتم که از فکرش بیام بیرون ... باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود....

می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه. حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب دختر پررویی!!!

 توی دوراهی عجیبی مونده بودم... دیگه طاقتم تمام شده بود. دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم ...

وقتی بهش رسیدم .... با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم .... دل تو دلم نبود ....  برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم، به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود! :D




[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 02:22 ق.ظ ] [ علی چمنی ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه